چارلز داروین و فلسفۀ تکامل به روایت کاپلستون

…البته اندیشۀ تکامل زیستى، اختراع اواسط قرن نوزدهم نبود. به عنوان یک اندیشۀ صرفا نظرپردازانه، حتى در یونان باستان نیز پدیدار گشته بود.

در قرن هجدهم به همت ژرژ-لوئى دوبوفون  ( ١٧٠٧ - ١٧٨٨ ) راهش هموار شده بود، و ژان-باپتیست پى‌یر لامارک ( ١٧۴۴ - ١٨٢١ ) نظریه‌هایى را پیش نهاده بود، از این قرار که در واکنش به نیازهاى جدیدى که بر اثر تغییرات محیط به بار مى‌آید، تغییراتى در ساخت و صورت ارگانیک جانداران پدید مى‌آید. به این شرح که بعضى از اندام‌ها بی‌فایده مى‌گردند و بعضی‌ها رشد و تکامل مى‌یابند؛ همچنین مى‌گفت عادات مکتسب بر اثر توارث منتقل مى‌گردند. علاوه بر اینها، وقتى که اندیشۀ تکامل نخستین‌بار در بریتانیا مطرح شد و بلندآوازه گردید، آوازه‌گرش یک فیلسوف، یعنى اسپنسر، بود و نه یک دانشمند اهل علوم طبیعى. در عین حال این امر از اهمیت آثار داروین که نظریۀ تکامل را بر پایۀ طبیعى و درستش قرار داد، و تحرک عظیمى به پخش و اشاعۀ آن داد، چیزى نکاست.

چارلز رابرت داروین ( ١٨٠٩ - ١٨٨٢ ) طبیعى‌دان (دانشمند علوم طبیعى) بود و نه فیلسوف. در طى سفر دریائى علمى‌اش با کشتى معروف «بیگل» (در سالهاى  ١٨٣١  تا  ١٨٣۶ ) مشاهدۀ تغییرات بین جانوران متعلق به یک نوع که در محیطهاى مختلف و متفاوت قرار گرفته بودند، و بر اثر تأملش دربارۀ تفاوت‌هاى بین جانوران زنده و فسیل شده، نظریۀ ثبات انواع را مورد چون‌وچرا قرار داد. در سال  ١٨٣٨  مطالعۀ کتاب جستار دربارۀ مبناى جمعیت اثر مالتوس او را در اخذ این نتیجه یارى داد که در تنازع بقا، تغییرات مساعد بیشتر حفظ مى‌شود، و تغییرات نامساعد گرایش به از بین رفتن دارد؛ و نتیجۀ چنین روندى شکل‌یابى انواع جدید است که در آنها ویژگیهاى مکتسب به صورت توارثى منتقل مى‌گردد.

چارلز داروینطبیعى‌دان دیگرى موسوم به آلفرد راسل والاس ( ١٨٢٣ - ١٩١٣ ) که او نیز مانند داروین تحت تأثیر کتاب مالتوس قرار گرفته بود مستقلا و بر سبیل توارد به نتایج مشابهى رسید، از جمله به اندیشۀ بقاى انسب (اصلح) در تنازع بقا. در اول ژوئیۀ  ١٨۵٨  در مجلسى در «انجمن لینه» ئى لندن دیدار و تبادل آرائى بین والاس و داروین انجام گرفت. مقاله‌اى که والاس در آن جلسه قرائت کرد گرایش گونه‌ها به دور شدن مدام از تیرۀ اصلى بود و داروین خلاصه‌اى از آراء خودش را دربارۀ تکامل بیان کرد.

اثر معروف داروین دربارۀ اصل [-بنیاد]انواع به مدد انتخاب طبیعى یا حفظ نژادهاى مناسب در تنازع بقا در نوامبر  ١٨۵٩  انتشار یافت و همۀ نسخه‌هایش در همان اولین روز انتشار به فروش رسید. به دنبال آن در سال  ١٨۶٨  کتابى به نام تغییر جانوران و گیاهان بر اثر اهلى‌سازى منتشر ساخت. و در سال  ١٨٧١  اثر دیگرى به نام تبار انسان و انتخاب طبیعى در رابطه با جنسیت. داروین آثار دیگرى نیز منتشر ساخته، ولى معروفیت او بیشتر مربوط به اصل انواع و تبار انسان است.

داروین که طبیعى‌دان بود از نظرپردازی‌هاى فلسفى پرهیز داشت و همت خود را عمدتا مصروف تدوین نظریه‌اى از تکامل که مبتنى بر شواهد تجربى موجود باشد، ساخته بود.

او اخلاق را برآمده از هدفمندى غریزۀ جانورى و پرورده از طریق تحولات معیارهاى اجتماعى که بخشندۀ ارزش بقا به جوامع است، تعبیر و تفسیر مى‌کرد. او به‌خوبى از این امر آگاه بود که نظریۀ تکاملش، بویژه بخشى از آن‌که به مسألۀ منشاء انسان مربوط مى‌شود، آرامش مکاتب و محافل کلامى (الهیاتى) را برهم زده است.

در سال  ١٨٧٠  نوشت که در عین حالى که به جهان به چشم یک محصول تصادف کور نمى‌نگرد، چون جزئیات تاریخ طبیعى را ملاحظه مى‌کند آثارى از طرح و تدبیر، بویژه طرح و تدبیر خیرخواهانه [ى الهى]در آن نمى‌یابد. و هرچند در اصل مسیحى بود، در طى زمان قائل به تعطیل و توقف لاادریگرانه گردید. و البته از درگیر شدن در مناقشات کلامى پرهیز مى‌کرد.

بارى تا ما در یکى از جرگه‌هاى معدود باقى‌مانده از اصل‌گرائى به‌سر نبرده باشیم، بر ایمان پى بردن به شور و غوغائى که فرضیۀ تکامل آلى، بویژه اطلاق آن به انسان، برانگیخته بود دشوار است.

امروزه اندیشۀ تکامل سکۀ رایج است و بسیارى کسان که از بیان یا سنجش شواهد مدونى که به نفع آن هست عاجزند آن را مسلم مى‌گیرند. از سوى دیگر این فرضیه دیگر دستاویز مناقشات تلخ کلامى نیست. حتى کسانى که در کفایت شواهد موجود براى اثبات تکامل یافتن بدن انسان از انواع دیگر و پست‌تر چون‌وچرا مى‌کنند، این حقیقت را اذعان مى‌کنند که نخستین ابواب سفر تکوین درصدد حل مسائل علمى نیست و این مسأله مسأله‌اى است که باید بر طبق شواهد تجربى موجود حل شود.

باید گفت که به استثناى مارکسیست‌ها که به‌هرحال سرسپردۀ ماتریالیسم‌اند، سایر نامؤمنان اهل نظر، کلا بر این نیستند که فرضیۀ تکامل آلى فى نفسه خداشناسى توحیدى مسیحى را رد مى‌کند یا با عقیدۀ دینى ناسازگار است. دیگر اینکه وجود شر و رنج در جهان، که یکى از ایرادهاى عمده به خداشناسى مسیحى است، اعم از اینکه این فرضیه پذیرفته یا رد شود، به صورت یک واقعیت بغرنج و لاینحل باقى مى‌ماند. بعلاوه شاهد بوده‌ایم که فیلسوفانى نظیر برگسون در چهارچوب اندیشۀ کلى تکامل خلاق یک فلسفۀ اصالت روحى   پرورده‌اند، و در زمانى اخیرتر، دانشمندى چون تیاردوشاردن   استفادۀ شایانى از همان اندیشه در خدمت جهان‌بینى دینى‌اش به عمل آورده است. طبعا از نظر بسیارى از مردم مناقشات قرن اخیر گردوغبار بسیارى برانگیخته است و کمتر حاصلى به بار آورده است.

باید در مدّ نظر داشته باشیم که در اواسط قرن گذشته، اندیشۀ تکامل انواع، بویژه آنجا که به خود انسان اطلاق مى‌شد، از نظر عامۀ تحصیلکردگان یک فکر شگرف نوظهور بود. بعلاوه غالبا، نه فقط طرفداران این اندیشه، بلکه بعضى منتقدان آن هم این تصور را داشتند که نظریۀ داروین هرگونه تعبیر و تفسیر غایت‌نگرانه از کاروبار جهان را زائد یا منتفى ساخته است.

فى المثل ت. ه‍. هاکسلى چنین نوشت: «آنچه بیش از همه در نخستین تصفح کتاب اصل انواع در من اثر کرد این بود که غایت‌انگارى به‌همان معناى معهودش از دست آقاى داروین ضربه‌اى کارى و مرگبار دریافت داشته است.» آن انواعى ادامۀ بقا مى‌یابند که براى تنازع بقا مناسب‌ترند؛ ولى تغییراتى که آنها را مناسب یا اصلح مى‌گرداند تصادفى است.

در اینجا توجه ما معطوف به تأثیر نظریۀ تکامل در فلسفه است نه مناقشات کلامى‌اى که برانگیخته بود. هربرت اسپنسر پیشتازترین فیلسوف تکامل در قرن نوزدهم شایستۀ آن است که فصل مستقلى به او اختصاص داده شود.