فصل آخر خاستگاه گونه‌ها – قسمت۱

۲۴ نوامبر سال ۱۸۵۹، روزی بود که چارلز داروین کتابِ انقلابی و روشنگر خود را منتشر کرد. به‌همین مناسبت فصل آخر کتاب منشا انواع(خلاصه‌ٔ کل مباحث و نتیجه‌گیری‌های داروین) در چند قسمت آماده شده است. ترجمهٔ کتاب مقداری قدیمی است و خواندن آن به تامل بیشتری نیاز دارد.(بر اساس ترجمهٔ دکتر نورالدین فرهیخته)

چون کتاب حاضر سراسر استدلال است گمان می‌کنم بیان خلاصه و نتیجه آن برای خوانندگان ضروری است. انکار نمی‌کنم که به فرضیهٔ انشقاق جانداران از سلف واحد (طی روند) تغییر به یاری انتخاب طبیعی، ایرادهایی وارد است و من کوشیدم آن‌ها را در نیرومند‌ترین جنبه‌هایشان ارائه دهم.

در بادی امر به نظر آدمی هیچ چیز دشوار‌تر از باور داشتن به تکوینِ پیچیده‌ترین غرایز و متکامل‌ترین اندام‌ها از طریق تجمع تدریجی بیشمار تغییرات سادهٔ سودمند نیست.

معذلک اگر متوجه باشیم در تمام غرایز و کلیه بخش‌های ارگانیسم بین آحاد و افراد حداقل تفاوتهایی هست – اگر (به خاطر آوریم) که تنازع بقایی ابدی ضامن پایدار ماندن سازمان‌ها و غرایز سودمند است – و سرانجام اگر (بدانیم) که در جریان تکمیل هر اندام حالات و درجاتی هست که هر کدام در جای خود به حال صاحبشی سودمند است و لذا امکان دارد به
موجودیت خویش ادامه دهد – دشواری فوق الذکر هرچند لاینحل به نظر می‌رسد آنقدر‌ها واقعیت ندارد.

گمان نمی‌کنم به صحت آنچه که گفتم اعتراضی وارد باشد. قبول مدارج پی در پی تکاملی در سازمان‌ها و ساختمان‌های مختلف به ویژه در مورد گروه‌های منقرض شده که در این زمینه ورطه تاریکی باقی گذارده‌اند بدون تردید دشوار می‌نماید اما در طبیعت (در میان جانداران امروزی) درجاتی چنان غریب مشاهده می‌کنیم که (با دیدن آن‌ها) پیش از معتقد شدن به اینکه اندامی، غریزه‌ای یا پیکری بدون طی مدارج (تکاملی) و صور حد واسط، وضع فعلی را کسب کرده بایستی محتاط بود.

موارد شایان شناخت اختصاصاً دشواری هم هست که به نظر می‌رسد با فرضیه انتخاب طبیعی ناسازگار است یکی از جالب‌ترینشان موجودیت دو سه شکل مورچه نازا در جوامع مورچگان است که اصطلاحاً لقب مورچه کارگردارند.

کوشیدم نشان دهم که چگونه می‌توان به این مشکلات فائق آمد. در مورد ناباروری تقریباً عمومی و حیرت انگیز در تناسل متقاطع انواع متمایز و مغایرت کامل این امر با بار آوری عمیم در تناسل تقاطع اصناف توجه خوانندگان را به فصل هشتم کتاب جلب می‌کنم (نتایج مکتسب از آن فصل) مرا متقاعد می‌کند که نازایی یاد شده کیفیتی اختصاصی نیست و به نگرفتن پیوند دو درخت نمی‌ماند بلکه امری است مربوط به دستگاه تولید مثل انواعی که آن‌ها را به تناسل متقاطع وامی داریم.

صحت نظر فوق را از تفاوت عظیمی که در حاصل تناسلی متقاطع دو نوع وجود دارد نیز می‌توان دریافت به شرطی که یک دفعه نوعی را به عنوان پدر و دیگری را به عنوان مادر به کار بریم و بار دوم عکس آن را انجام دهیم. در بررسی گیاهان دوشکلی و سه شکلی که بدون شبهه به نوعی واحد تعلق دارند و با یکدیگر جز از نقطه نظر اندام‌های مولده و طرز عملکرد این اندام‌ها تفاوتی ندارند نیز به نتیجه فوق دست می‌یابیم چه از آمیزش نامشروعشان یا اصلا دانه‌ای بار نمی‌آید یا محصول بسیار اندک است.

گرچه اغلب مؤلفین در این مورد اتفاق کلام دارند که آمیزشی، اصناف و نیز تناسل اخلاف دو تباره آن‌ها همیشه بار آور است ولی شخصیت‌های عالیقدری مثل گارتنر و کلورتر گمان نمی‌کنند این اعتقاد اکیداً درست بوده و بر پایه‌های محکمی استوار باشد. غالب اصناف مورد آزمایش اصنافی هستند که از طریق اهلی شدن به دست آمده‌اند (منظورم فقط زیستن در قید اسارت نیست) – در چنین اصنافی گرایش واضح به کاستن از میزان نازایی به چشم می‌خورد. با قضاوت از روی قیاس نبایستی منتظر باشیم که کیفیت اهلی شدن دراخلاف تغییر یافته، موجب نازایی شود. به نظر می‌رسد کاهش میزان نازایی ناشی از‌‌ همان علتی باشد که اجازه می‌دهد جانوران اهلی در شرایط گوناگون با یکدیگر جفت شوند و این خود احتمالا ناشی از عادت کردن تدریجی به تغییرات وافرشرایط زیستی است.

بنظر می‌رسد مشتی پدیده‌های دوگانه و متوازی بر نازایی در تناسل متقاطع بار نخست و برنازایی اخلاف دو رگه (حاصل از نخستین آمیزش) پرتوی روشنگر می‌افکند. از طرفی مدار محکمی در این زمینه در دست است که تغییرات خفیف شرایط زیستی، به موجود توانایی و نیروی باروری بسیار می‌بخشد. و نیز می‌دانیم اخلاف حاصل از تناسل متقاطع آحاد متمایز و اصناف مستقل از لحاظ شماره و طول قد و نیروی جسمانی (براحفاد به دست آمده از آمیزش افراد یک خانواده ویا صنف واحد) برتری چشم گیردارند. علی الاصول علتش این است که افراد مذکور در معرضی شرایط زیستی اندک متفاوتی قرار داشته‌اند – به استناد سلسله‌ای تجربیات مستند می‌توان اطمینان داشت که اگر آحاد و اصناف صنفی مفروض) طی نسل‌های متمادی در معرض شرایطی یکسان بوده باشند تدریجاً امتیازات (زیستی‌شان) کاهش یافته سرانجام به کلی زایل می‌شود.

این یک طرف قضیه، از سوی دیگر می‌دانیم هر آینه انواعی که از دیرباز تحت شرایط مشخصی قرار داشته‌اند (یکباره) رها شده در معرض شرایطی قرار گیرند که کاملا با شرایط زیستن درقید اسارت متفاوت است به کلی معدوم خواهند شد. اگر هم معدوم نشوند علیرغم سلامت ظاهر و بنیهٔ نیرومند عقیم خواهند شد.

چنین قضیه‌ای به سر فراورده‌های اهلی ما که از دیرباز در معرض شرایط متغیر زیستی بوده‌اند نخواهد آمد. در نتیجه، زمانی که مشاهده می‌کنیم شماره دورگه‌های حاصل از تناسل متقاطع انواع متمایز به دلیل مرگ جنین در بدو تشکیل یا مرگ زودرس موجود یا ناباروری نسبی آن‌ها که به سن رشادت می‌رسند اندک است چنین به‌نظر می‌رسد که احتمالا این امر ناشی از این است که ارگانیسم‌های والدین در معرض شرایط زیستی کاملا متفاوتی بوده‌اند.

هر که بتواند بگوید که چرافیل و روباه درقید اسارت حتی در مسقط الرأس خویش زاد و ولد نمی‌کنند یا چرا خوک و سگ اهلی در هر مقام و موضع احفاد(فرزند) بسیاری برجای می‌گذارند قادر است به این پرسش نیز پاسخ دقیقی بدهد: چرا تناسل متقاطع دو نوع متمایز یا آمیزش اخلاف دورگه آن‌ها عموماً کم و بیش نابارور است در حالی که تناسل متقاطع دو صنف اهلی و نیز آمیزش احفاد دو تباره آن‌ها همیشه زایا است.

موضوع ناباروری دورگه‌ها غیر از عقیمی دو نوع متمایز در تناسل منقاطع است چه در آن‌ها ندام‌های تناسلی کامل و عادی نیست در حالیکه در انواع اعضای یاد شده وضع طبیعی دارد. از آنجا که پیوسته مشاهده می‌کنیم هر ارگانیسم جانداری که در معرفض تغییرات مختصر شرایط (زیستی) قرار بگیرد تا حدودی نازا می‌شود جای عجبی نیست که دورگه‌ها هم کم و بیش چنان باشند چه سازمان و ساختمانشان نمی‌تواند مصون از اختلالات ناشی از آمیختن دو ارگانیسم متمایز باشد معذلک نمی‌گویم که تنها علت واقعی ناباروری همین است.

توازی یاد شده متکی بر مشتی پدیده متضاد دیگر است و آن اینکه استحکام و بارآوری کلیه ارگانیسم‌های جاندار تحت تأثیر تغییرات سبک شرایط خارجی رو به افزایش می‌رود و فراورده‌های ناشی از تناسل صور اندکی تغییر یافته، اصناف مختصری دگرگون شده بازهم قدرت زایش و نیرومندی بیشتری کسب می‌کنند.

از یک سو تغییرات شدید محیط خارجی و آمیزش انواع بسیار دور از هم قدرت تولید مثل را کاهش می‌دهند از سوی دیگر تغییرات سیلک محیط خارجی و جفتگیری صوری که خیلی دور از هم نیستند به نیروی بار آوری می‌افزایند. دشواری‌هایی که فرضیه «انشقاق جانداران برحسب توزیع جغرافیائی» با آن روبرو می‌شود به حد کافی جلی است.

تمام اجزای هر نوع، هر جنسی حتی دسته‌های موجود در گروه‌های بزرگ‌تر می‌باید اخلاف اجداد مشترکی باشند لذا هرچند مجزا و منفرد بوده در هر نقطه از کره ارضی که باشند طی نسل‌های پی در پی از نقطه واحدی انشعاب یافته در جهات مختلف منتشر شده‌اند.

اغلب از یافتن راه احتمالی چنین انتشاری ناتوانیم. با وجود این اگر برحسب سال در نظر بگیریم جا دارد تصور کنیم برخی از انواع مدتهای بسیار مدید شکل قطعی خویش را حفظ کرده‌اند ولی پراکندگی وسیع آن‌ها واجد اهمیتی نیست چه در زمان یاد شده احتمال مهاجرت‌های گسترده به وسایل مختلف موجود بوده است. وجود انواع مشابه را در نقاط دور ازهم می‌توان با انقراض‌‌ همان نوع در نواحی حد واسط تفسیر کرد.

از طرفی باید اذعان کرد دانسته‌های ما پیرامون تغییرات جغرافیایی و اقلیمی کرهٔ زمین در ادوار اخیر که می‌توانسته مهاجرت‌ها را آسان‌تر کند بسیار ناچیز است.

از جمله بسیار کوشیدم اثر نیرومند دوران یخبندان را روی پراکندگی نوعی مفروض و خویشاوندان آن بفهمانم. هنوز نمی‌دانیم وسایل مقتضی انتقال چه بوده است. در مورد انواع متمایز متعلق به یک جنسی که در نقاط بسیار دور از هم سکونت دارند (می‌توان گفت:) می‌باید مشی تغییراتشان بسیار کند بوده باشد و در این مدت مهاجرت به انحای گوناگون برای آن‌ها میسر بوده است – (در نظر گرفتن این موضوع) تاحدی از دشواری تفسیر پراکندگی وافر انواع متعلق به یک جنسی می‌کاهد. فرضیه انتخاب طبیعی با قبول اینکه در دیرباز بیشمار صور بینابینی در میان کلیهٔ انواع متعلق به هر گروه وجود داشته تفاوت آن‌ها به یکدیگر بیش از اختلاف اصناف امروزی نبوده است این سوال را برمی‌انگیزد که چرا تمام اشکال یاد شده را در پیرامون خویش نمی‌یابیم و چرا همهٔ ارگانیسم‌های جاندار با یکدیگر نیامیخته کلافی تا گشودنی ایجاد نکرده‌اند؟

در – مورد جانداران کنونی لازم به یاد آوری است که جز در موارد استئایی مدرکی از حلقه‌های بینابینی (زنده) در دست نیست که آن‌ها را مستقیماً به هم ربط دهد فقط به یاری صور مقرضی که اشکال حدید جایشان را گرفته است به یکدیگر مربوط خواهند شد.

حتی در سرزمینی وسیع که از دیرباز یکپارچه باقی مانده لذا اوضاع اقلیمی و سایر شرایط زیستی در آن تغییرات نامحسوسی داشته است در حد فاصل دو نقطه که مسکن دو نوع متمایز ولی خویشاوند بسیار نزدیک‌اند غالباً اصناف (بیابینی) بسیار پیشرفته نخواهیم دید.

محتمل است برخی از انواع متعلق به یک جنسی تحول یافته باقی بمانند ولی بقیه بدون برجای نهادن عقیه تغییر یافته مقرض گردند. تغییرات به‌کُندی روی می‌دهند و همهٔ انواعی که باقی می‌مانند یکجا دستخوش دگرگونی نخواهند شد.

قبلا نشان دادم که احتمالا اصناف زنده در نواحی حد فاصل توسط یکی از انواع همجوار که شماره‌شان فراوان‌تر و لذا قابلیت تغییرشان بیشتر است جایگزین و مضمحل خواهند شد.

به استاد دکترین ریشه کن شدن انبوه حلقه‌های بینابینی که صور زنده و منقرض شده کره ارضی را در ادوار پی در پی زمین‌شناسی به صور قدیمی‌تر پیوند می‌داده‌اند پس چرا سازمان‌های زمین‌شناسی انباشته از آثار این صور بینابینی نیست؟

چرا هیچ مجموعه آثار سنگواره، شواهد مبرهنی از دگرگون شدن درجه به درجه و بروز جهش‌های (پی در پی) جاندارانی که می‌زیسته‌اند عرضه نمی‌کند؟ گرچه پژوهش‌های زمین‌شناسی به نحو غیرقابل اعتراضی موجودیت شماره بسیاری از حلقه‌هایی را که در دیر باز می‌زیسته‌اند برملا کرده خیلی از صور جاندار را به هم نزدیک می‌کند مع ذلک تمام درجات نامحسوسی را که فرضیه ما موجودیت آن را ایجاب می‌کند ارائه نمی‌دهد.

این روشن‌ترین ایرادی است که می‌توان به فرضیهٔ (انتخاب طبیعی) گرفت. گرچه اغلب این فقط ظاهر قضیه است ولی چرا در طبقات متوالی زمین‌شناسی گروه‌های انواع بطور ناگهانی پدیدار می‌شوند؟ اکنون می‌دانیم ارگانیسم‌های جاندار زمین در روزگاری بسیار کهن‌تر از پیدایش تشکیلات (دوران) کامبرین پدید آمده‌اند و این زمان بقدری قدیمی است که قابل احتساب نیست چرادر زیررسوبات مزبور، سیستم طبقات برهم انباشته ضخیمی نمی‌یابیم که اسلاف سنگواره‌های دوران کامبرین را در بر داشته باشد هرچند که تاریخ زمین برایمان ناشناخته
است بر اساس فرضیه (ما) بایستی یک چنین طبقات رسوبی در چنان ایامی دور تشکیل شده باشد.

بدون قبول نقص (عظیم) بایگانی مدارک زمین‌شناسی قادر به پاسخگویی به آن پرسش‌ها نیستیم (نقص مزبور به گمان من) بیش از آن است که زمین‌شناسان عموماً می‌پذیرند.

شماره نمونه‌هایی که در موزه‌ها داریم در قیاس با انواعی که نسل اندر نسل زیسته‌اند صفراست. هیچ صورت اجدادی دو یا چند نوع از لحاظ جمیع خاصه‌ها بیش از آنکه کبوتر چاهی از نظرچینه‌دان و دم نسبت به اخلاف تغییر یافته‌اش یعنی کبوتر غبغبی و کبوتر چتری حد واسط شمرده می‌شود بطور مستقیم شکل بینابینی عقبه تغییر یافته خود نخواهد بود.

هر گز نخواهیم توانست علیرغم بررسی دقیق، نوع مفروضی را سلف نوع تغییر یافته دیگری قلمداد کنیم مگر تمام حلقه‌های بینابینی را در دست داشته باشیم و چون مدارک زمین‌شناسی ناکامل است نمی‌توان انتظار یافته شدن عده بسیاری از این‌ها را داشت.

هر آینه دوتا، سه تا و حتی بیشتر، صورت حد واسط کشف کیم آن‌ها را انواع متمایزی خواهیم شمرد – این امر هنگامی تشدید خواهد شد که موجودات مزبور علیرغم تفاوت‌های اندک در چینه‌های متمایز هر سازمان زمین‌شناسی به دست آیند.

صور مشکوک فراوانی می‌شناسیم که احتمالا جز صنف نیستند اما برای اینکه طبیعی‌دانان در صنف انگاشتن (یا نوع دانستن) آن‌ها مصمم شوند باید امید به این بست که در آینده به حد کافی صور حد واسط سنگواره شده به دست آید.

بخش بسیار ناچیزی از گره ارضی از نقطه نظر زمین‌شناسی بررسی شده و در آنجا‌ها جز در مورد معدودی از شاخه‌های ارگانیسم جاندار یه حد کافی سنگواره به دست نیامده است.

بسیاری از انواع پس از تکوین هرگز دستخوش تغییر نشده به‌‌ همان شکل منقرض می‌شوند بسیاری دیگر که تحولشان برحسب سال مدتی عظیم ادامه دارد در حقیقت مدت این تحول در قیاس با دورانی که جانداران مزبور شکل ثابتی دارند ناچیز است.

انواع مسلط که گسترش بسیار وسیعی داشته غالباً به اصناف موضعی عدیده هستی می‌بخشند بیش از سایر انواع در معرض تغییر قرار دارند – همین دو عامل موجب می‌شود که احتمالا در سازمان (زمین‌شناسی) مفروضی حلقه‌های حد واسط کشف شود. انواع موضعی تا وقتی که دگرگونی و بهبود ژرف نیابند به اطراف پراکنده نخواهند شد زمانی که چنین امری روی می‌دهد آثار و بقایای سنگوارهای آن‌ها در رسوبات دوران مفروضی پدیدار خواهد شد و در نظرمان انواع نوین و متمایزی جلوه خواهند کرد.

رسوبات غالباً بطور متناوب تشکیل می‌شوند و احتمالا سن هر چینه از عمر متوسط «صور نوعی» کوتاه‌تر است. عموماً لایه‌های متوالی هر سازمان (زمین‌شناسی) توسط ورطه‌های زمانی عظیم از یکدیگر منفک‌اند چه برای آنکه سازمان‌های پرسنگواره نسبتاً ضخیم چنانکه در برابر عمل فرسایشی که در آینده روی خواهد داد به حد کافی مقاومت داشته باشند فقط زمانی تشکیل خواهند شد که مواد رسوبی فراوان در نقطه‌ای برهم انباشته شود که قعر آب در حال نشست کردن است.

زمانی که قعر آب بالا می‌آید یا بدون تغییر می‌ماند کوچک‌ترین اثری از سنگواره نخواهیم یافت و همین امر خلایی در پیوستگی مدارک (سنگواره‌ای) ایجاد می‌کند. احتمالا دو مرحله اخیر مصادف با بروز قابلیت تغییر شدید ارگانیسم‌های جاندار و زمان نشست کردن قعر دریا، معاصر انقراضی انواع بسیاری است.

در باره (علت) فقر سنگوارهای سازمانهای زیر کامبرین چیزی برای گفتن جز فرضیه‌ای که در فصل نهم مطرح کرده‌ام ندارم (و آن این است): اگر چه قاره‌ها و اقیانوسهای ما از روزگاران فوق العاده کهن وضع فعلی خود راکم و بیش حفظ کرده‌اند ولی هیچ دلیلی در دست نیست که اوضاع همیشه بدین منوال بوده است لذا ممکن است رسوباتی بسیار قدیمی‌تر از آنچه که می‌شناسیم در قعر اقیانوس‌ها مدفون شده باشند.

به گواهی بسیاری از دانشمندان علم ما در بارهٔ کیهان و درون کرهٔ زمین به حدی نیست که بتوانیم راجع به سن زمین با قاطعیت سخن بگوئیم، احدی در مورد ناکامل بودن اسناد و مدارک زمین‌شناسی تردید ندارد ولی برخی به درست این پرسش را طرح می‌کنند که آیا به راستی نارسایی مزبور به حدی است که فرضیه (ما) ایجاب می‌کند.

اگر فواصل زمانی (موجود میان هر دو لایه متوالی) را به حد کافی طولانی بگیریم زمین‌شناسی به وضوح نشان می‌دهد تمام انواع دگرگون شده‌اند و این امر بسیجیده و آرام و تدریجی روی داده است. آنچه که به روشنی می‌بینیم این است که بدون استثنا سنگواره‌های موجود در دولایه متوالی به یکدیگر خیلی نزدیک تراند تا آن‌ها که در چینه‌های دور از یکدیگر (مدفون)‌اند.

مخلص کلام، پاسخ‌ها و تفاسیری که می‌توان در مقابل ایراد‌ها و اشکالات مختلفی که ممکن است برعلیه فرضیه (ما) قد برافرازند ارائه داد چنین است و من شخصاً مدت‌های بس دراز قبل از آنکه اهمیت آن‌ها را مورد تردید قرار دهم سنگینی‌شان را (بردوش خود) احساس کرده‌ام اما باید خاطرنشان کرد مهم‌ترین ایراد‌ها به مسایلی مربوط می‌شود که ما حتی به وسعت جهل خویش در موردشان آگاه نیستیم.

نمی‌دانیم میان ساده‌ترین و متکامل‌ترین شکل اندامی (معروض) چه درجاتی طی شده — نمی‌توانیم تمام طرق انتشاری را که طی ادوار طولانی گذشته مورد بهره برداری قرار گرفته‌اند حدس بزنیم – قادر به دره عظمت نقص اسناد زمین‌شناسی نیستیم. ایرادهای گوناگون هرقدر که جدی باشند به اعتقاد من یارای واژگون کردن فرضیه انشقاق (انواع) توسط تغییرات را ندارند.